از علم تا فلسفه؛ درنگی درونی

ب- از دیگر علل بی توجهی به مابعدالطبیعه را، برخی بی نیازی بشر از مسائل عالیه فلسفه در دوران علم دانسته اند. یعنی چون در این دو سه قرن اخیر بشر با استفاده از علوم تجربی توانسته با پدیده ها ارتباط برقرار كند، دیگر نیازی به بحث های فلسفی ندارد. طرفداران این دیدگاه نیز به این نكته توجه ندارند كه محدودیت علوم تجربی به گونه ای است كه نمی تواند پاسخگوی یك سلسله سؤالات و مسائل فلسفی باشد. برای مثال: ذهن بشری به سیر از جزییات به كلیات و از كلیات به جزییات تمایل دارد كه از عهده علم خارج است.

 

ج- در هم آمیختگی روش های علمی با روش های فلسفی در میان فلاسفه گذشته، از عوامل بی توجهی برخی از افراد به مابعدالطبیعه بوده است. از آن جا كه در دوران گذشته مسائل علمی با مسائل فلسفی در آمیخته بودند و عمومآ فلاسفه از روش علمی برای بررسی مسائل علمی استفاده نمی كردند، برخی تصور كرده اند كه فقط باید از روش علمی در بررسی پدیده ها استفاده كرد و فلسفه را به طور كلی كنار نهاد. این افراد به این نكته مهم توجه ندارند كه جدایی قلمرو علم و فلسفه و روش ها و مسائل آن، موجب حذف یكی به نفع دیگری نمی شود. فلسفه با مسایلی سرو كار دارد كه علم هیچ گاه نمی تواند به بررسی آن ها بپردازد.

 

مابعدالطبیعه را باید از سطحی نگری دور نگاه داشت. فلسفه دانشی نیست كه بتوان آن را به عموم عرضه كرد، و فقط اندكی از مباحث مابعدالطبیعی را می توان در دسترس افراد معمولی قرار داد. مباحث عالیه فلسفه، هر اندازه هم كه با عبارات ساده بیان شوند، چون برتر از استعداد افراد معمولی هستند، عرضه آن ها اثری جز شكنجه روانی افراد معمولی نخواهد داشت.

 

در دوران معاصر، برخی از اندیشمندان دچار سطحی نگری شده و سعی كرده اند تا مفاهیم عالیه فلسفی را همگانی سازند. ارائه افكار فلسفی به زبان ساده، اهمیت بسزایی دارد، ولی برای نیل به این هدف نباید دچار ساده لوحی شد و تصور كرد كه حتی مسائل عام مابعدالطبیعه را می توان برای همگان قابل فهم ساخت. بسیاری از اشخاص با مطالعه برخی از آثار فلسفی و آشنایی با تعدادی از اصطلاحات آن، دچار این توهم می شوند كه از عهده حل مسایل بنیادین فلسفه برخواهند آمد و بر این اساس به اظهارنظر در زمینه مسایل فلسفی می پردازند.

 

روش تحلیلی یا تركیبی

 

در بحث های علمی و فلسفی این سؤال مطرح است كه آیا روش تحلیلی مناسب است یا روش تركیبی؟ برخی از فیلسوفان طرفدار روش تحلیلی هستند، یعنی معتقدند كه باید یك پدیده را به اجزای مختلف تجزیه كرد تا به نقطه ای رسید كه آن پدیده دیگر قابل تقسیم نباشد، و از آن پس به شناسایی آن پدیده پرداخت. برای نمونه، برتراند راسل از جمله متفكرانی است كه روش خود را "آتمیسم منطقی" دانسته است. چنان كه می گوید:

 

"من تاكنون تنها برچسبی كه به خود گرفته ام، اتمیست منطقی می باشد، ولی من علاقه زیادی به داشتن برچسب ندارم و همیشه از آن احتراز داشته ام.

 

به عقیده من، معنای اتمیست منطقی این است كه راه پی بردن به طبیعت اشیایی كه مورد نظر است، همان طریقه تجزیه و تحلیل می باشد و این كه می توان این تجزیه را تا رسیدن به موادی كه دیگر ادامه تجزیه درباره آن ها امكان پذیر نیست، ادامه داد، در این صورت این قطعات تجزیه شده، اتم های منطقی می باشند. من آن ها را اتم های منطقی نامیدم، زیرا آن ها ذرات كوچك مادی نیستند، [بلكه] اجزای ایده ای هستند، گویی آن ها خارج از موضوعاتی هستند كه ساختمان اشیا را تشكیل می دهند."

 

اشكال شناخت تحلیلی محض این است كه یك پدیده را بی ارتباط با پدیده های دیگر بررسی می كند. یعنی هر جزء را در ارتباط با موجودات دیگر و پدیده هایی كه آن را احاطه كرده اند، نمی بیند.

 

روش تحلیلی در شناسایی واقعیات جهان مهم است، اما از عهده شناسایی كامل آن برنمی آید. روش تركیبی مكمل روش تحلیلی است.

روش تحلیلی افراطی موجب می شود كه آدمی گاه در بدیهی ترین حقایق به تردید افتد و به مجموعه ای از معرفت های گسیخته از معرفت های دیگر دسترسی پیدا كند. امروزه برخی بر این گمان اند كه در قلمرو علوم، روش تحلیلی و تجزیه ای و در فلسفه، روش تركیبی و كل نگری مطرح است. باید توجه داشت كه روش علم صرفآ تحلیلی نیست و روش فلسفه هم فقط روش تركیبی نیست. آن چه می تواند به انسان معرفت دقیق دهد، هماهنگی دو روش تحلیلی و تركیبی است.

 

در بررسی مجموعه هایی كه اجزاء آن با یكدیگر رابطه تفاعلی ندارند، یعنی اجزا از یكدیگر تأثیر و تأثر نمی پذیرند، روش تحلیلی مناسب است. یعنی اگر با روش تجزیه ای هریك از اجزاء را بشناسیم، به معرفتی صحیح نایل شده ایم. اما مجموعه هایی كه اجزاء آن ها با یكدیگر تفاعل دارند و از تركیب اجزاء، پدیده جدیدی به وجود می آید، روش تحلیلی كافی نیست. برای مثال: مجموعه ای به نام آب كه از اكسیژن و ئیدرژن تشكیل شده، یا نمك طعام كه از تركیب تفاعلی كلرورسدیم حاصل شده، صرف شناسایی اجزاء كه آب و اكسیژن یا كلرورسدیم باشد، كافی نیست. یعنی اگر فقط اكسیژن و ئیدرژن به تنهایی شناخته شوند، ماهیت آب برای ما مشخص نخواهد شد.

 

شناخت با روش تجزیه ای، شناخت خصوصیات تركیبی این مجموعه را نادیده می گیرد.

اشكال روش تجزیه ای این است كه محقق پس از تجزیه كل مجموعی و بررسی جزء مورد تحقیق، آن جزء را مطلق تصور می كند:

 

"خطرناك ترین آسیب روش تجزیه ای برای معرفت در این است كه با پیروی از این روش، متفكر پس از تجزیه و متلاشی كردن كل مجموعی، جزء مورد تحقیق و عمل خود را به عنوان حقیقت مطلق زیربنا و اصل اساسی همه چیز قرار می دهد."

 

جورج سارتن از یك سو می گوید: "تاریخ علم یكی از قسمت های اصلی تاریخ روحی نوع بشر است كه قسمت های دیگر آن عبارت است از تاریخ هنر و دین." - شش بال، ص .12 - ولی از سوی دیگر می گوید: "اگر در صدد توضیح ترقیات نوع بشر باشیم، باید محور توضیح و تشریح تاریخ، تاریخ علم بوده باشد". در واقع، روش جورج سارتن تجزیه ای است و از همین روی، جزیی از تاریخ تكامل بشری را - كه تاریخ علم باشد - مطلق و اصل اساسی شناسایی تكامل بشر تلقی می كند.

تعداد بازدید: ۹۸۵

فرم تماس

آدرس:

فلکه دوم صادقیه - بلوار آیت الله کاشانی - خ حسن آباد - کوچه 4 - پلاک 22 - ایران - تهران

کد پستی: 1481843465
مرکز فروش آثار:
ایمیل: info@ostad-jafari.com
تلفن ثابت: +9821 44091042 +9821 44005453
نمابر: +9821 44070200
حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به موسسه تدوین و نشر آثار علامه جعفری است
توسعه و پشتیبانی فنی شرکت توسعه همراه افزار ایرانیان